حنا، دختری با مقنعه
ای کاش آدم می آمد و می نشست و تماشا میکرد که چگونه آدم میخوانند خود را...
چگونه عاشق میدانند خود را...
چگونه عشق را عروسک کودک دو ساله اش کرده اند...
ای کاش بود و میدید این عشق ها را...
و بعد از عمق دلش به خود می بالید که حوایش همسر آدم است...
به خود می بالید که حوا را عاشقانه دوست میدارد...
کاش آدم بود و میدید چگونه بعضی آدم نما ها زیر درخت سیب خانه کرده اند و غذایشان همان سیب ممنوعه اوست...
کاش آدم بود میدید چگونه مرگ هابیل ها به دست قابیل ها شده عادت...
کاش آدم بود و میدید و میفهمید معناهای جدیدی که نبود آن زمان ها...
کاش آدم بود و میدید خستگی مردمان را در همان زندگی ای که او انسانیت را در آن آغاز کرد...
کاش آدم بود و میدید چگونه نایاب شده انسان وانسانیت...
کاش بود و میدید چگونه همان شیطانی که سیبی وسیله ی گمراه کردنش بودنش یود کوهی از وسیله پیدا کرده...
کاش آدم بود و میدید چگونه آأمیان بال و پرش دادند شیطان را...
کاش آدم بود و میدید بی روحی این زندگی را...
چگونه بر لب چیزی می آورند و در دل چه ها که نمیگذرد...
کاش آدم بود و مینشست پای حرف دل آنها و می شنید درد دلشان...
میشنست پای حرفها و می شنید هر آنچه آزارشان می دهد...
می شنید حرف های پشت سرش را...
آیـــــــــــــــــــــــــــــــ آدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
ای آغاز گز انسانیت...کجایــــــــــــــــــــــــی؟!
دنیا....دنیا دنیا سخن با تو دارد...
به درمان های قدیمیت احتیاج دارد...
گرچه از زمان تو جتی آدمیتش هم معنای دیگری پیدا کرده...چه رسد به درمان ها...
جناب آدم...
تو لااقل وساطت کن میان ما و خدا...
ببین چه ها برایت گفتم...
به خدا بگو زمانه دارد از دست در میرود...
به خدا بگو خسته ایم ما...خستگی رنگ و لعاب زندگی را عوض کرده است...
بگو خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...بس است دیگر...طاقت ما طاق شده...
بگو احتیاج داریم به آن...بگو...
بگو"منجی میطلبیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!"
خستگی که شاخ و دم ندارد...
بگو اگر بیاید نابود میشود تمام خستگی ها...
بگو...
تو که میفهمی دردمان را بگو...
تو بگو این بار...
من بارها گفته ام اما...کوله بارم زیادی سنگین است...نمیگذارد براآورده شود دعایم...
هر چه باشد تو آدمی...
یک روز هم تو اینجا بودی...
شاید حرف تو بیشتر بگیرد...
بگو و نجاتمان بده آدم...!

پ.ن:اللهم عجل لولیک الفرج...
دوتا آینه تو خونه هست...یکی دور تا دورش مربع های رنگی رنگی...یکی با یه قاب خشک قهوه ای.
آینه رنگیه رو دوست دارم.توش نگاه میکنم بهم انرژی میده...
آینه قهوه ایه رو دوست ندارم.توش نگاه میکنم از دنیام نا امید میشم... حتی اگه چند ثانیه بعدش تو اون رنگیه خودمو نگاه کنم...
خیلی فرق داره آدم خودشو تو چه آینه ای نگاه کنه...خیلی...!

پ.ن:"المومن مرآه المومن"
کانال 1:بدبختی و بدبختی و بدبختی...
کانال3:بدبختی و کینه و بدبختی...
کانال5:بدبختی و مرگ و بدبختی...
خدا میدونه آخر و عاقبت کارگردانا چی میشه...؟!چرا نباید بنویسم : خوشبختی و خوشبختی و بدبختی؟!
چرا غم ها رو جدا به تصویر میکشن شادی ها رو هم اصلا نمیکشن!
نتیجه یک روز دیدن این فیلم ها برای من فقط این بود که شب خوابی دیدم که شب بعد میترسیدم بخوابم!
با تشکر از کارگردانان فیلم های بدبختی بابت اینهمه اضطراب قبل از خواب...

پ.ن:چرا باید یه خانم دکتر چادری بزرگترین منبع کینه تو یه سریال باشه؟!
وقتی بعد از ماه ها...یه شب...فقط یه شب اونم چند ساعت...
میشه که بشه بیام جمکران...دلم میگیره یهو...!
وقتی نمازتو میخونم بغضم میشکنه یهو...
وقتی میام وگلدسته های قشنگ اونجا رو میبینم...دلم قفل و بند بهش میخوره یهو...
وقتی پامو میذارم تو حیاط اونجا یهو های زیادی اتفاق میفته که من...تو شیراز حتی یکیشم نمیبینم...
یهو میخوام یهو...

یهو نوشت:دعا کنید زود تر از وقتش برم...
من دلم "کتـــــــــــک "میخواد...
از دست آقام..
برای اینکه پاچه ی کله پاچه یکی بیشتره...
کتک میخوام...

پ.ن:منظورم کلا زندگی دوران پدر و پدربزرگ بود...وگرنه کتک عادی که... :)
| Design By : Pichak |
